ما می نویسیم........................

به زندگي و آينده اعتماد داشته باشيد!
    
    دنياي ما زيبايي‌هاي فراوان دارد. درختان‌، پرنده‌ها، چهره‌ها هيچ چيز به يك شكل وجود ندارد و همه چيز در حال تغيير است‌. به نظر مي‌رسد بعضي اوقات ثابت ماندن در همان جا كه قرار داريم‌، بي خطرتر و سالم‌تر از موقعيت‌هاي ناشناخته و جديد و يا پذيرفتن تغييرات باشد. اما در حقيقت آرامش واقعي از تلاش براي جلوگيري كردن از جريان طبيعي زندگي به دست نمي‌آيد بلكه از تسليم شدن در برابر اين كه در مسير جريان قرار بگيريم و ترسي از آينده و يا دلتنگي از گذشته نداشته باشيم‌، به وجود مي‌آيد. «هلن كلر» مي‌گويد: «هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته مي‌شود، دري ديگر باز مي‌شود ولي ما اغلب آن چنان به در بسته چشم مي‌دوزيم كه درهاي باز را نمي‌بينيم‌». بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه خالق ما، كسي كه ما را با عشق آفريده و عاشق ماست‌، به جز خوبي و نيكي چيز ديگري براي ما نمي‌خواهد و اگر او را بپرستيم و از او كمك بخواهيم
    ‌، تمام حوادث و مسايل باعث زيباتر شدن و پاك‌تر شدن روح ما مي‌شوند. خداوند معجزات خود را به دست افرادي دور از انتظار، در مكان هايي باور نكردني و در زمان هايي غيرقابل تصور به انجام مي‌رساند. از آنجا كه قوانين طبيعت بر همة موجودات حكومت دارند ما بايد واقف باشيم كه زندگي ما هم يك الگوي طبيعي دارد. اگر شما مشكلي در رسيدن به نتايج مطلوب در اهداف و آرزوهايتان داريد، شايد به اين سبب است كه شما سعي مي‌كنيد، آنها را با زور به دست آوريد. در عوض‌، اين شجاعت را داشته باشيد كه آن را رها كرده و به جريان طبيعي زندگي‌تان اعتماد كنيد. به اين خاطر كه هر آن چه حق الهي شما باشد، آن را به دست مي‌آوريد. هيچ چيزي قبل از زمان تعيين شده اتفاق نمي‌افتد، تصور كنيد كه از پنجرة حال به بيرون نگاه مي‌كنيد و در مقابل شما يك منظرة آرام و زيبا قرار دارد. اين صحنه همان فرداهاي ماست‌. با چشم ذهن‌تان پنجره را باز كنيد و اجازه دهيد، نسيم ملايم تغييرات بوزد. سعي كنيد نسيم ملايم را روي گونه هايتان احساس كنيد و آن را با اعتماد در آغوش بگيريد. گذشته‌ها را رها كنيد و ترسي هم از آينده نداشته باشيد. اگر انتظار آينده‌اي زيبا و پربار داشته باشيد، به طور مسلم آن را به دست مي‌آوريد. موفقيت فعلي شما نتيجة افكار گذشتة شماست‌.

 

 

خوشبختي چه شكليه‌؟؟؟

 

تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر مي‌كنيد و مي‌توانيد آنچه را كه فكر مي‌كنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش مي‌رساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق مي‌سازد.
    اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم‌، موقعيت‌، يا شكست‌، خوشبختي و يا درد و رنج حكم مي‌دهد. تصوير ذهني شما مي‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، مي‌تواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، مي‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب مي‌كنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلايي‌ترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيت‌ها، نه خيالات واهي‌، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.
    در حالي كه به اعتقاد من‌، اشخاصي كه در سالهاي شكل‌گيري شخصيت‌شان طوري تربيت شده‌اند كه مي‌توانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع مي‌توانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند. با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود مي‌آيد.
    اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:
    1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
    2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.
    داستان جالبي شنيده‌ام كه براي شما نيز مي‌گويم‌: در سالن آرايشگاه مردانه‌اي چند آقا با هم از ماشين‌شان صحبت مي‌كردند. يكي از آنها مي‌گويد: ماشين شورلت خوبي دارم‌، شصت و چهار هزار كيلومتر كار كرده و آخ نگفته‌، دوست او گفت‌: ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض مي‌كنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه مي‌كردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت‌: كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!
    كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي مي‌داند؟ همة ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه مي‌رويم و روغن ماشين‌هايمان را به طور مرتب عوض مي‌كنيم‌. اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشه‌هاي قشنگ خودمان را مرور مي‌كنيم‌؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز مي‌كنيم‌.
    جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روان‌شان توصيه مي‌كرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجره‌اي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا مي‌كند.
    نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان‌، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهني‌مان نگهداري مي‌كنيم‌، تصوير ذهني خود را جايي گم مي‌كنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست مي‌دهيم‌. مواظب خودمان و روحمان و انديشه‌هاي قشنگمان باشيم‌. نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبه‌روي پنجرة ذهنمان بياورد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 4:22 PM  توسط مهدی | 

پنجهای معروف

 

پنج شخصیت سرشناس بدون تحصیلات دانشگاهی

ارنست همینگوی ( نویسنده آمریکایی)

آبراهام لینکلن ( رئیس جمهور سابق ایالات متحده )

راکفلر ( میلیاردر آمریکایی )

ویرجینیا ولف ( نویسنده بریتانیایی )

برنارد شاو ( نویسنده و نمایش نامه نویس بریتانیایی )

 

پنج قهوه خور معروف تاریخ

ناپلئون بناپارت ( امپراطور فرانسه )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

ژان ژاک روسو ( فیلسوف و نویسنده فرانسوی )

کانت ( نظریه پرداز آلمانی )

بالزاک ( داستان نویس فرانسوی )

 

پنج هنرمند مشهوری که از فقر مطلق شروع کردند

وان گوگ ( نقاش معروف هلندی )

جک لندن ( نویسنده مشهور آمریکایی )

مولیر ( نمایش نامه نویس فرانسوی )

داستایفسکی ( نویسنده روسی )

ماکسیم گورکی ( نویسنده روسی )

 

پنج چپ دست معروف جهان

چارلی چاپلین ( بازیگر و کارگردان انگلیسی – آمریکایی )

باخ ( آهنگساز آلمانی )

لئوناردو داوینچی ( نقاش و مخترع ایتالیایی )

میکل آنژ ( نقاش ایتالیایی )

کیم نوداک ( بازیگر آمریکایی )

 

پنج پادشاهی که عمر حکومتشان زیاد بود

لویی پانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 72 سال

ویکتوریا ( ملکه انگلستان ) 64 سال

جرج دوم ( پادشاه فرانسه ) 60 سال

لویی شانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 59 سال

هنری سوم ( پادشاه انگلستان ) 56 سال

 

بهره هوشی پنج شخصیت سرشناس تاریخ

- توضیح اینکه بهره هوشی افراد معمولی مابین 85 تا 115 است و افرادی که بالاتر از 125 بهره هوشی دارند ، نابغه به حساب می آیند .

گوته ( شاعر آلمانی )                               185

چارلز دیکنز ( داستان نویس بریتانیایی )         145

ناپلئون ( امپراطور فرانسه )                        140

گالیله ( اخترشناس و ریاضیدان ایتالیایی )       145

موتزارت ( آهنگساز اتریشی )                     150

 

پنج نویسنده معروفی که علی رغم لیاقتشان به آنها جایزه نوبل تعلق نگرفت

لئون تولستوی

آنتوان چخوف

برتولت برشت

هنریک ایبسن

مارک تواین

 

پنج فیلم مطرح تاریخ سینما

دزد دوچرخه ( ویتوریا دسیکا )

روشنایی های شهر ( چارلی چاپلین )

جویندگان طلا ( چارلی چاپلین )

رزمناو پوتمکین ( سرگئی ایزنشتاین )

تعصب ( دیوید دارک گریفیث )

 

پنج زوج هنری که مدتها با هم همبازی بودند

استان لورل و الیور هاردی 105 فیلم

بود ابوت و لو کاستلو 36 فیلم

دین مارتین و جری لوئیس 17 فیلم

فرد استر و جینجر راجرز 10 فیلم

کاترین هیپبورن و اسپنسر تریسی 9 فیلم

 

پنج فضانوردی که جزو اولین ها بودند

یوری گاگارین ( شوروی )

لی یی شپارد ( آمریکایی )

ویرجین گریسام ( آمریکایی )

تیتوف ( شوروی )

گلن ( آمریکایی )

 

پنج بازیگر معروف ایفاگر نقش هملت

ریچارد بوربیچ

توماس بترتون

ادوین بوث

سر هنری ایرونیک

سرجانسن فوریس

 

پنج انسان سرشناسی که در ایام پیری مهمترین کار را انجام دادند

تولستوی در 82 سالگی کتاب (( من نمی توانم ساکت باشم )) را نوشت .

جرج برناردشاو در 93 سالگی نمایشنامه (( قصه های خارق العاده پند آموز )) را نوشت .

پیکاسو در 90 سالگی بهترین نقاشی ها را می کرد .

چرچیل در 82 سالگی کتاب (( تاریخ کشورهای انگلیسی زبان )) را نوشت .

سامرست موام در 84 سالگی کتاب (( دیدگاهها )) را نوشت .

 

پنج یک چشم معروف جهان

هریسون ( بازیگر معروف انگلیسی )

جان فورد ( کارگردان ایرلندی )

مارکونی ( مخترع ایرلندی رادیو )

موشه دایان

جان میلتون ( شاعر و آزادیخواه انگلیسی )

 

پنج مجرد معروف جهان

ژاندارک ( قدیس فرانسوی )

آدام اسمیت ( اقتصاددان انگلیسی )

ولتر ( نویسنده و فیلسوف فرانسوی )

شوپن ( آهنگساز لهستانی )

بتهوون ( آهنگساز آلمانی )

 

پنج هنرمند معروفی که حقوقدان بودند

ژول ورن( نویسنده فرانسوی )

تاگور ( شاعر و نویسنده هندی )

فرانتس کافکا ( نویسنده چک )

پل سزان ( نقاش فرانسوی )

چایگوفسکی ( موسیقیدان روسی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 4:19 PM  توسط مهدی | 

من ایرانیم، اما هرگز سوگند نخواهم خورد که من ایرانیم!

 

و من مَردم، اما هرگز برهنه نخواهم شد که ثابت کنم که من یک مردم!

و باور دارم که نه کسی در مرد بودم تردید خواهد کرد و نه در ایرانی بودنم. اصلا درست به این خاطر که ایرانی هستم برای رفتن به کشورهای دیگر گرفتن ویزا برایم دشوار است... یعنی بدون اینکه سوگند بخورم، همه ایرانی بودنم را می‌پذیرند و من هم بی‌درنگ افتخار می‌کنم. حتی اگر هیچ کشوری به من روادید ندهد...

این مقدمه را برای این آوردم که متاسفانه برخی از ایرانیان به نام خلیج فارس و برخی دیگر به نام‌های ایران و ایرانی و فارس و فارسی، با تعبیرها و برداشت‌های گوناگون، حساسیت پیدا کرده‌اند...

واقعا وای برما که این قدر تحریک‌پذیر هستیم که متاسفانه گروهی از افراد باسواد ما می‌روند جلو سفارتخانه‌ای که به زحمت عنوان سفارتخانه را یدک می‌کشد، فریاد می زنند که خلیج فارس و جزایرش ایرانی هستند!

مثل اینکه مردم آمریکا جلو سفارت هائیتی تجمع کنند و فریاد بزنند که مثلا نیواورلئان مال آمریکاست!..

دیروز پیامی داشتم از دوستی فرهیخته که دلسوخته نوشته بود که در تصنیفی از انتشارات شرکتی به جای خلیج فارس تنها به عنوان خلیج بسنده شده است و فورا باید سی دی‌های چاپ شده جمع‌آوری شوند.

من از این نگرانی این طور برداشت کردم که پس از این برای دریای مازندران هم نباید به عنوان دریای تنها بسنده کنیم... و فراتر از این فکر کردم که هرگاه اشاره به مادرم و پدرم می کنم، باید نام آن ها را  از قلم و یا از زبان نیاندازم!..

 

من فکر می‌کنم این تاکیدهای ما رقیبان تازه‌کار را به کار نادرستشان تشویق می‌کند. واقعیت این است که جز مقام‌های ذیصلاح دولتی کسی نمی‌تواند از من برای هر اشاره‌ای که به مادرم می‌کنم، سراغ نام او را هم بگیرد.

من ایرانی هستم و هرگز سوگند نخواهم خورد که من ایرانیم. خلیج فارس هم از سیاهی‌های تاریخ نامش خلیج فارس بوده است و من به نام مورخ هرگز سوگند یاد نخواهم کرد که آب‌های جنوب کشورم فارس نامیده می‌شوند. این سوگند به غرور ملی من آسیب می‌زند. به خدا دست برداریم از این کار غرورشکن. یاوه‌گویان نباید قدرت و فرصت عصبی‌کردن ما را بیابند...

میهمان یا رهگذر خارجی حق ندارد از من سند مالکیت خانه‌ام را بخواهد...

دربارۀ ایران و فارس هم بحثی در همین حدود وجود دارد که در آینده به آن خواهم پرداخت...

با فروتنی

پرویز رجبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۷ساعت 5:22 PM  توسط مهدی | 
روشهاي دوست دختر آزاري : اگه بهتون زنگ زد (در اين مسئله فرض می کنیم نام دوست دخترتون مریم است...) بگين سلام عسل جون. بعد يه دفعه انگار كه تازه متوجه شدين بگين ببخشيد عزيزم نيلو جون تويي؟؟؟؟ مي تونين اين سيرو تا ده بار تكرار كنين...... ولي براي بار يازدهم ديگه خطر مرگ به همراه دارد و ما در اينجا هيچ مسو ليتي بر عهده نداريم -- سازمان آزار واذيت دوست دختر

لبانت هميشه آهنگ عشق سر مي دادولي امروز نغمه ي جدائي قلبت را نگو كه خانه ي عشق بود مهربان بود پر از مهروصفاولي امروز تكه سنگي بيش نيست دستانت كه در سردترين لحظاتم تنها اميد دهنده و گرمابخش وجودم بود امروز در سرد ترين لحظاتم يادم نمي كند چه رسد.....نه ديگر امروز نه ترانه اي مي خواهم نه شاخه گلي براي دلخوشيم آخه عشق كه تو اين زمونه معنايي نداره نه ديگه نمي خواهم از من كدن التماس يا كه توصيف كنندمرا همچون گل ياس..... نه ديگر عاشق شدن كار بيهوده اي است

مثل ويروس مي‌مونه، وقتي وارد زندگيت بشه، جيبت رو اسكن مي‌كنه، لبخند رو ديليت مي‌كنه، مخت رو اديت مي‌كنه، برنامه‌هات رو دانلود مي‌كنه، آخرش هم هنگ مي‌كني

آنچه هستي هديه خداوند است به تو و آنچه مي شوي هديه توست به خدا پس بي نظير باش

همانطور كه وقايع واقعي فراموش مي‌شوند بعضي وقايع هم كه هرگز اتفاق نيفتاده اند مي‌توانند در خاطرات طوري زنده بمانند كه انگار اتفاق افتاده اند . ماركز

زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
خردمند به کار خويش تکيه ميکند و نادان به آرزوي خويش . " «حضرت علي (ع)»

آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه

لاک پشت ها هم عاشق میشن ولی تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون میکنه

ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنه به رویش نگاه کردم فریاد کشیدم : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟ گفت : نشنیدی ؟ .... برو

نبودن هيچگاه به تلخي فراموش کردن يک بودن نيست

زندگي فرصت بس کوتاهيست تا بدانيم که مرگ ؛ آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... زندگي فرصت بس کوتاهيست تا بدانيم که مرگ ؛ آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... جاريست

تركها براي همدردي با مناطق بدون گاز نه تنها بخاريها را خاموش كردند بلكه كولرها را نيز روشن كردند

حواستون بود كه امسال بابانوئل نيومد؟؟ مي‌دونيد چرا؟ شلوارش تو چكمش بود سردار رادان گرفتش

سوختم باران، بزن شايد تو خاموشم کني ... شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني ... آه باران من سراپاي وجودم آتش است ... پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

يكي ميگن يه جمله فلسفي بگو ميگه: احمق ترين افراد كساني هستند كه به همه چيز اطمينان كامل داشته باشن ميگن:مطمئني؟ ميگه : %100

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ساعت 3:31 AM  توسط مهدی | 
چند مطلب با حال
2. غروب شد.خورشيد رفت.آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پايين انداخت... گل ها هرگز خيانت نميکن
3. ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟ وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند
4. شب چهارشنبه سوري مي‌بينن تركا بيشترين آسيب رو داشتن. يه آمار مي‌گيرن مي‌فهمن كه اونا آتيش رو بغل ديوار درست مي‌كردن بعد از روش مي‌پريدن
5. عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم تر عشق يعنی سر به دار آويختن عشق يعنی اشک حسرت ريختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی مست و بی پروا شدن عشق يعنی سوختن يا ساختن عشق يعنی زندگی را باختن
6. بگذاريد كسي كه دستان آلوده اش را با جامه شما پاك مي كند، جامه تان را با خود ببرد. او دوباره محتاج آن خواهد شد؛ اما شما هرگز
7. سکوت را مي پذيرم اگر بدانم روزي با تو سخن خواهم گفت..... تيره بختي را مي پذيرم اگر بدانم روزي چشمان تو را خواهم سرود..... مرگ را مي پذيرم اگر بدانم روزي تو خواهي فهميد کـه..... دوستت دارم دوستت دارم
8. حوا وقتي زن آدم شد5 تا شانس آورد: 1.مادر شوهر نداشت 2.خواهر شوهر نداشت 3.هوونداشت 4.جاري نداشت 5.شوهرش آدم بود
9. در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم
1. چند سوال: چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان بعد از اين همه وقت كه تو جنگل بوده ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد
11. ترکه عکس گور خر زده بود به اتاقش. بهش ميگن اين عکسه چيه؟ ترکه ميگه: اين عکس جواني هاي بابام هست تو يوونتوس بازي ميکرده
12. رشتيه ميره تو يک خانه فساد، زنشو اونجا مي بينه: ميزنه زير گريه زنش ميگه: چي شده؟ رشتيه ميگه منو ببخش منو اغفال کردن
13. يه ترکه ميره خواستگاري باباي عروس بهش ميگه اون گلي که زدي به يقه ات خارش اذيتت نميکنه؟ترکه ميگه خارش نه ولي گلدونش که تو شلوارمه دهنمو سرويس کرده
14. جوايز قرض‌الحسنه بسيجيان: 99 تسبيج 99 دانه به 100 نفر، 100 عدد جانماز به 99 نفر، 200 متر چفيه به 400 نفر (هر نفر نيم متر)، هر 5 ميليمتر ريش در هر روز يك امتياز، آخرين مهلت تا پايان هفته بسيج
15. ميگم مرسي، بهش برسي، با کومپرسي، نگي به کسي، منو ميبوسي؟ اگه نبوسي! خيلي لوسي
16. ميدوني فاصلبين انگشتان واسه چيه؟ واسه اينکه يک نفر ديگه با انگشتانش اين جاي خالي را پر کنه ... پس دنبال دستي بگرد که بتونه تا ابد دستت و بگيره
18. بابا 10 مت گرم. 9کرتیم. 8 تبلوکوتیم. 7 تیر باباتیم. 6شه ماشینه تیم. 5 جرتیم. 4 کرتیم. 3 لولهای وجودتیم. 2 رشکتیم.1 کمی ما رو دریاب .
19. به محکمي کلنگ به گردي استامبلي به سرعت فرقون به تيزي شاقول به انعطاف پذيري طناب به لبريزي دوغاب به سفيدي سيمان سفيد به صافي ماله به قشنگي کمچه به وسعت بشکه به معرفت عمله به رشادت مهندس به قدرت کارگر به ظرافت گچ کار به لطافت معمار به شجاعت صاحب كار به صلابت جوشکار به محبت صافکار به رفاقت همکار به سر کار گذاشتن توي بيکار

شايد يه كسي براي اينكه خوابتو ببينه بخدا التماس مي كنه!!! شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه !! مطمين باش يكي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشك مي خوابه!! ولي تو انو نمي بيني شايدم هيچ وقت نبينيش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

اگر يه مرد در ماشين رو براي خانومش باز کنه ميشه 4 تا نتيجه گرفت: .ماشين تازه هست 2.زنش تازه هست 3.طرف زنش نيست 4.مرد گلابي هست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ساعت 3:30 AM  توسط مهدی | 

 

دوستون دارم دامون ۰۹۳۵۷۷۳۸۹۸۲

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ساعت 3:20 AM  توسط مهدی | 
همت آن است كه هيچ حادثه و عارضه اي، مانع آن نگردد. (ابن عطا)
هیچ کس وسوسه اش نکرد .هیچ کس فریبش نداد. او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید.چیزی اما نگفت.خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو؛ زیرا که اشتباه کردی . اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی ؛ و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچک تر از آن بود که او را به کاری وادار کند.شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند،او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد.بارها و بارها ،اشتباه کرد.مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند ، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد. فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد . می افتد و دست و پایش را می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباس های نامناسب او بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرتاب کردیم.سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم
اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید ، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد؛ دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود، و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت وحالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند ، صدایش را می شنویم .زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ساعت 3:13 AM  توسط مهدی | 
دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ؛هیاهو می کردند و بیشتر می خواستند.
توی بساطش همه چیز بود؛ غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت .هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد،دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موزیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا می کنم ، نه قیل وقال می کنم و نه کسی مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم. تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم .شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل.
اشک های که تمام شد،بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم.که صدایی شنیدم... صدای قلبم را.
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ساعت 3:11 AM  توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام من مهدی از شاهین شهر خوشحال می شم
برای من نظر بدید  این وبلاگ مخصوص موضوع خاصی نیست....
و من قصد توهین به هیچ شخصی را ندارم  
هدف از این وبلاگ و فقط برای سرگرمی و اصلاعات عمومی خودم هست
قربون همتون ....

با تشکر مدیر وبلاگ ما می نویسیم..........................................

پیوندهای روزانه
دل نوشته های عاشقانه دختر تاریکی ) روشنایی(
عشق


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر ۱۴۰۱
شهریور ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
آبان ۱۳۹۰
مهر ۱۳۹۰
شهریور ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
مهر ۱۳۸۹
شهریور ۱۳۸۹
مرداد ۱۳۸۹
تیر ۱۳۸۹
خرداد ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۷
تیر ۱۳۸۷
خرداد ۱۳۸۷
مهر ۱۳۸۶
آذر ۱۳۸۵
تیر ۱۳۸۵
خرداد ۱۳۸۵
فروردین ۱۳۸۵
اسفند ۱۳۸۴
بهمن ۱۳۸۴
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM